الناز گلیالناز گلی، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

الناز گـــلی

مسافرت شیراز و نوروز 93

عید سال 93 دومین سالی بود که الناز خانم کنار من و بابا بود و دومین بهار زندگی خودت بود دخترم.لحظه تحویل سال ساعت 20:27:7 روز پنج شنبه 29 اسفند سال 92 هجری شمسی بود .لحظه تحویل سال را مثل سال قبل تو خانه خودمان بودیم سه تایی باهم . امسال دومین سالی بود که تو خانه خودمان بودیم .بعد از تحویل سال هم رفتیم خانه عزیز جون و مامان جون.امسال عید یه اتفاق خیلی خوب هم افتاد عمو احسان اینا از مشهد انتقالی گرفتند و امدند اهواز و تو ریحانه جون از عید به بعد یکی دو هفته درمیان همدیگه را میبینید و کلی با هم بازی میکنید.عید یه اتفاف خوب دیگه هم افتاد و ما با خانه مامان جون اینا رفتیم شیراز .خیلی خوب بود هوا عالی بود البته زیاد نموندیم فقط دو سه روز انجا بود...
1 مهر 1393

از شیر گرفتن الناز

دخترم الناز باید ببخشی که اینقدر دیر به دیر به وبلاگت میام البته مقصر اصلی خودتی چون به محض اینکه میشینم پای لب تاب میگی باید برا من برنامه کودک بزاری.الان که  داره برات مینویسم 6 ماه گذشته از زمانی که از شیر گرفتمت و برا خودت خانمی شدی. 5 روز قبل از عید 1393 تصمیم گرفتم الناز خانم را از شیر بگیرم .شب اول خیلی بیتابی کردی انقدر که خودت را به در و دیوار میزدی بالاخره من و بابا دیگه طاقت نیاوردیم و با شیشه پستونکی که توش شیر گذاشتم خواباندمت. یه دو هفته ای با شیشه پسونک میخوابیدی ولی بعد ترسیدم به ان هم وابسته بشی منم به هر زحمتی بود الناز خانم را  بدون شیشه پستونک میخواباندم. هنوزم که هنوزه خدا را شکر شیر دوست داری و مرتب میخوری.مام...
1 مهر 1393

واکسن 18 ماهگی

دختر گلم 3 دی ماه من و بابا تو را بردیم بهداشت واکسن یک سال و نیمیت را زدیم دیگه بعد این واکسن تا شش سالگی نداری ولی این دفعه تا دو روز تب کردی اخه واکسن سختی بود هم MMR بود هم ب.ث ز هم فلج اطفال بود شب اول تا ساعت 4.5 بالاسرت بیدار بود تبت میرفت بالا ولی با قطره و شیاف استامینوفن خدا را شکر پایین امدی عزیزم انشالله همیشه سالم باشی. عزیزم همیشه خدا را شاکریم که بهمون بچه سالمی عنایت کرده. بهداشت که رفتیم قد و وزنت را هم چک کرد که خدا را شکر هر دوشون تو رنج عالی بود . قد:86 سانتی متر وزن :12 کیلوگرم دور سر :48 سانتی متر ...
19 دی 1392

کلاس خیاطی

دخترم هنوز چند ماه از تولدت نگذشته بود که هر وقت لباس مجلسی و دخترانه ای تنت میکردم انقدر خوشحاال میشدم و ذوق میزدم که دوست  داشتم خودم بروم کلاس و برات تا میتونم لباس قشنگ بدوزم و به تن دختر قشنگم بپوشانم بالاخره در تیر ماه یعنی یازده ماهگی تو دختر قشنگم به کلاس رفتم  و الان هفت ماه میشه که کلاس میرم و دوره ام هم سه جلسه دیگه تمام مبشه  .کلاس خوب و مفیدی بود چیزای زیادی یاد گرفتم و از ان موقع تا الان چیزای زیادی دوختم که برات عکس چند تاشونو تو وبلاگت میزارم  .سعی  میکنم مناسب هر فصلی هر چی لازم داری برات بدوزم. دخترم عاشقتتتتتتتتتتتتتم  و امیدوارم همیشه سالم و سلامت کنار من و بابا باشی. اولین لباسی که برای ...
19 دی 1392

خوابیدن در اتاق خود

دخترم الناز 10 الی 12 روزی میشه که دیگه تو اتاق من و بابا نمیخوابی و شب ها تو اتاق خودت میخوابی از جمعه 24 ابان درست یه روز بعد از عاشورا تختت را که قبلا کنار تخت خودمان بود را به اتاق خودت بردیم و  شب را تو اتاقت خوابیدی .ان شب تا صبح خوابم نمیبرد و مدام می امدم بهت سر میزدم .بابا هم خیلی ناراحت بود و میگفت نمیتونم شب بدون ان بخوابم ولی هر دومون هم میدانستم که اگه بزرگتر بشی برا ما و خودت سخت تر میشه الان بعد چند روز شب ها بهتر میخوابم و دو سه بار میام بالاسرت تا خیالم راحت باشه.عزیزم نمیدونی چقدر دوست دارم .امیدوارم همیشه سالم و سلامت و عاقبت به خیر باشی اینم عکسی از الناز گلی کنار تختش     اینا هم چند عکس خوش...
5 آذر 1392

خاطرات شیرین الناز گلی

دخترم الناز ببخشید وبلاگت را دیر به دیر به روز میکنم و بعد از یه مدت هم که میخوام برات بنویسم کلی خاطرات شیرین از یکی دو ماهی که گذشته و برات نگفته ام دارم.که تقویم روی دیوار زدم که اتفاقای مهم را سعی میکنم برات ثبت کنم تا بعدا برات تو وبلاگت واردشان کنم .هر روزی که از خواب بیدار میشم خدا را شکر میکنم که تو را کنار خودم و بابا میبینم .روز به روز داری بزرگتر و خانم تر میشی و مخصوصا حرف زدنت خیلی شیرین شده کلماتی مثل ایلیا و گل و  احمد و حسن را میگی و آن موقع است که دوست دارم با تمام وجود بغلت کنم.تو این چند وقته سه تا دندان جدید هم در اوردی و الان 9 تا دندان خوشکل داری نازنین خانم. تاریخ این اتفاقای مهمت را برات یادداشت کردم که الان...
10 آبان 1392

زیارت امام رضا

دخترم الناز ببخشید که اینقدر با تاخیر خاطراتت را ثبت میکنم.تا حالا که خانه خودمان اینترنت نداشتیم و تو این دو هفته ای هم که وصل شده  اینقدر سرم گرم کارام (سرماخوردگی تو و مراقبت از تو وشیطونی هات و کلاس خیاطی خودم) بوده که وقت نشد برات بنویسم. ٣ شهریور  امسال من و تو بابا رفتیم مسافرت اول رفتیم کرج خانه عمو امین و گلشید جان و زن عمو نجمه را دیدیم .آن دو روزی که انجا بودیم تو گلشید جان خیلی بازی کردین  و کلی خوش گذشت. بعد رفتیم مشهد خدمت امام رضا و تو را برای اولین بار بردیم زیارت .مشهدم خانه عمو احسان بودیم پیش ریحانه جان و زن عمو  اعظم انجا هم کلی با ریحانه جان بازی کردی و حسابی بهت خوش گذشت (کاش عمو ها خان...
10 آبان 1392

راه رفتن الناز خانم

دخترم یکی از شیرین ترین لحظاتی که تا حالا کنار هم تجربه کردیم  لحظه ای بود که برا اولین بار با آن پاهای کوچولوت راه رفتی. نمیدونی چقدر من و باب از اینکه میدیدیم سالم و سلامت داری راه میری خوشحال بودیم . 92/4/27 مصادف با 9 ماه مبارک رمضان بود و از اینکه تو این ماه مبارک قدم برداشتن را آغاز کرده بودی خیلی خدا را شاکر بودم.امیدوارم دخترم همیشه شاهد سلامتی و شادابیت باشم . دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت  دارم گلم
27 مرداد 1392

تولد یک سالگی

دختر عزیزم الناز باید مامان را ببخشی که بعد از این همه مدت دارم خاطرات روز تولدت را برات مینویسم.مامان جان فعلا برا خانه خودمان اینترنت پرسرعت وصل نکردیم و الان هم خانه مامان جونم که دارم این مطالب را مینویسم.عزیزم جشن تولد یک سالگی ات را درست شب 28 خرداد ماه شب تولدت برات گرفتیم و خانه عزیزجونت و عمو احمدت و مامان جون و خاله هات را دعوت کردیم وحسابی خوش گذشت.تو هم حسابی دختر خوبی بودی فقط کمی برا عکس گرفتن همراهی نمیکردی و تا کیکت را گذاشتیم وسط دوست داشتی با آن انگشتای خوشکلت کیکت را چنگ بزنی و به هزار زحمت چند تا عکس ازت گرفتم. راستی مامان فراموش کردم از کادوهات برات بگم .من و بابا برات تخت خوابی گرفتیم .مامان جون و بابا جون برات یک جفت...
16 مرداد 1392